هیچ موقعی منو تنها و غمگین نذاشتی! همیشه لبخند روی لبم کاشتی و بیشتر بهم عشق دادی و منم عاشق ترت شدم! چه خوبه که همه ی غمام برای توئه و فراقت. همین. خداجانم :)
دیگه با وجود تو، مثل قبل نمیترسم! دیگه با وجود تو، مثل قبل، به دنیا نمیچسبم! دیگه مثل قبل، ازت جدا نیستم! در فکر و یادم باش معبودم. خوشحالم که قسمتی از شب رو باهات خلوت میکنم، دعا میکنم و از دلتنگی هام میگم. اما سرّ این اشکارو کسی نمیدونه که چقدر شیرینه! چقدر از گریه کردنم خوشحال میشم که بخاطر توئه! که مث مامانم، با عشق میگم: "خدایی؟ نکنه دوستم، توی راهت، جا بزنه..؟"، " نکنه من ازت دور شم؟ یاد و خاطرت رو دنیا ازم بگیره..؟"... بعدش یادم
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان
احتمال رفتنم به مشهد مقدس (آنهم تنهایی!)، کم است. اما انقدر شادم که انگار فردا می خواهم راهی شوم!
خدایا اجازه می دهی..؟ لا حَولَ و لا قُوَةَ الّا بِالله...
التماس دعا.
+ نگـــــــــاه دار دلـــی را؛
که برده ای به نگاهی...
«فروغی بسطامی»
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان
میخواهی برای بهترین دوستت، جا نماز درست کنی. نه او به دنیا تمایل دارد و نه تو (بدون دانستن درجه بی تمایلی)، هدف از درست کردن جانماز، نزدیک تر کردن دوستت به خداست. چندروز روی درست کردنش وقت میگذاری، با تمام دقت و هنرت بیشترش را تمام میکنی... در تمام مدت درست کردنش ذکر میگویی تا یاد دنیا در ذهنت نیوفتد. درحال کامل کردن طرح جانمازی، اصلاً در حال خودت نیستی... ذکر میگویی و ادامه می دهی! ناگهان میبینی پارچه ات را پشت و رو هُویه کرده ای... (دیگر راه بازگشتی وجود ندارد). کمی به فکر فرو میروی... انگار خدا درحال حرف زدن با توست:
به زرق و برق دنیا نچسب، مگه نگفتی دنیا رو ازم بگیر؟ خب، حالا ببینم برای تو
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان
برچسب:
نویسنده: یونا کریمیان